فقط به جرم سادگی
وقتی سوزش سيلی پدر تو وجودت ميپيچه يا وقتی نگاه پر از سرزنش مادر درد رو مهمون دلت ميکنه،تازه ميفهمی قصر آرزوهات هم خراب شده.قصری که خودت با ساده دلی و زود باوريت ساختی.قصری که شبها با فکر کردن به شاهزاده روياهات آجر به آجر ساخته شد تا امروز که فهميدی همش سراب بوده.فکر ميکردی که همه چيز مثل فيلمها و قصه هاست؟فکر ميکردی طرفت به خاطرت زمين و آسمون و به هم ميريزه؟بهت گفته بود از دنيا بيشتر دوست داره؟گفته بود همه چيز های خوب يه طرف باشه و تو يک طرف،تو رو انتخاب ميکنه؟گفته بود که اگه همه عالم مخالف باشن که شما با هم باشين،اون همه رو زير و رو ميکنه؟چه فايده که بهت بگم ديدی دروغ ميگفت...ديدی
هما يه دختری بود مثل من،مثل تو،مثل بقيه.با همون آرزوها،با همون سادگی.با همون زودباوری و دنبال مردی که عاشقش باشه و به خاطرش هر کاری کنه. بی تجربه هم که بود پس خيلی زود اولين پسری رو که ديد فکر کرد که همين شاهزاده روياهاشه.با هم بيرون ميرفتن و فرشاد از روز هايی ميگفت که ازدواج ميکنن و فرشاد همه زندگيش ميشه مال هما.بهش ميگفت که جشنی برات ميگيرم که لنگه نداشته باشه تو کل فاميلتون.فقط الان نميتونم.تو از همين حالا ما رو زن و شوهر حساب کن ولی کمی طول ميکشه که بتونيم رسميش کنيم و... با اين مزخرفات سعی ميکرد هر روز خودش رو به هما نزديکتر کنه و بتونه به مقصود کثيفش برسه.بارها بهش ميگفت:ما که با هم زن و شوهريم پس تو بايد نياز های من رو بر آورده کنی اما هما زير بار نميرفت.خانواده هما خيلی مقيد بودن و مخالف ارتباط قبل از ازدواج.برای همين هما در رابطه با فرشاد خيلی مواظب بود که کسی اون ها رو با هم نبينه.تا اينکه يه روز فرشاد زنگ زد و گفت که ميخواد با هما حرف بزنه.يه پارک نزديک خونه با هم قرار گذاشتن.فرشاد با ناراحتی به هما گفت که ديگه نميتونه تحمل کنه.که ميخواد بره با کس ديگه رفيق بشه.وقتی هما جوابگوی نياز های اون نيست اون هم حق داره که خيانت کنه. هما فرشاد رو دوست داشت در حالی که نميخواست زير بار قبول پيشنهاد اون بره نميخواست که فرشاد رو هم از دست بده.فرشاد وقتی ديد تهديدش مؤثر واقع شده شروع کرد به گفتن اينکه عزيزم همين روز هاست که به مامانم بگم زنگ بزنه خونتون و همه چی رو رسمی کنيم.خودت ميدونی که من چقدر عاشقتم و... همين طور که حرف ميزدن و راه ميرفتن ناگهان هما سر جاش خشکش زد.پدرش داشت از روبه رو ميومد و با خشم و ناباوری به هما و فرشاد نگاه ميکرد.هما قدرت نشون دادن هيچ عکس العملی رو نداشت و فقط پدرش رو ديد که با خشم ميومد طرف اونها.آروم زير لب گفت فرشاد بابام... و فرشاد تازه متوجه پدر هما شد.مغز هما به سرعت کامپيوتر کار ميکرد:بابام ما رو با هم ميبينه و ميگه اين کيه؟ميگم از هم کلاسی هامه.ميخوايم با هم ازدواج کنيم.فرشاد هم ميگه که عاشقمه و اينجوری همه چيز زودتر رسمی ميشه اما.... به طرف فرشاد برگشت اما فرشاد اونجا نبود بلکه چند متر اونورتر داشت عقب عقب فرار ميکرد.پدره هما که اين رو ديد خشمش بيشتر شد و با سرعت از کنار هما گذشت و به طرف فرشاد رفت.يقه ش رو گرفت و گفت با دختر من چی کار داری ؟ هما زير لب هر چی دعا بلد بود ميخوند که صدای فرشاد رو شنيد:يقه من رو برا چی گرفتی؟ولم کن...به من چه دختر خودت خرابه..دخترت رو جمع کن.يه چيزی شکست.دل هما بود؟کاخ آرزوهاش بود؟صدای سيلی سخت پدر پيچيد ولی دل هما آروم نشد.فرشاد همون جا براش مرد اما غرورش پيش خانوادش له شد.لحظه های بودن با فرشاد تو ذهنش زنده ميشد و براش مثل يه فيلم کمدی بود که شخصيت اولش خودش بود و بايد بهش ميخوانديد.به سادگيش،به حماقتش و به زود باوريش.هما هنوز خدا رو شکر ميکنه که اون روز پدرش اونها رو ديد و دست فرشاد زود رو شد.اما چند تا از اين ماجراها رو ما بايد بشنويم تا عاقل بشيم؟دروغ رو باور نکنيم.
0 Comments:
Post a Comment
<< Home