Sunday, February 13, 2005

نميخوام


نميخوام، چه جوری بگم نميخوام دوسم داشته باشی.نميخوام دلت برام تنگ شه،بهم فکر کنی و برام رويا ببافی.نميخوام با عشقم زندگی کنی و فکر کنی که ميخوای برام دنيا رو به هم بريزی.نميخوام ساعتها بشينی و برام حرفهای قشنگ بزنی و از بزرگی احساست بگی و از اينکه من تنها اميدت هستم برای زندگی.نميخواااااام.نميخوام هر روز که از خواب پا ميشم ببينم دارم به تو فکر ميکنم.نميخوام با حرفهات خامم کنی و عاشقت بشم بعد زندگی سياه و سفيدم رنگی بشه.نميخوام شبها خوابت رو ببينم و هميشه مونتظرت باشم.ميدونی چرا؟چون وقتی ميبينی عاشقم،وقتی به دستم مياری،از عاشقی خسته ميشی.دلم رو ميشکنی به جرم اينکه عاشقم.يادت ميره اين روز هات،حرفهات ديگه قشنگ نيست،زهر داره و تلخه.پس نميخواام.حتی نميخوام با هم دوست باشيم چون توی دوستی هم يه رنگ نيستی.پس برو و من رو به حال خودم بزار
ميدونی چرا؟چون ميدونم دروغ ميگی،چون همين تويی که امروز جلوم نشستی،از عشق قصه ميبافی و افسانه ميگی،خيلی مرد باشی و اند آدم راستگو،2 يا 3 ماه ديگه عوض ميشی.پس برای خاطر خودت،به خاطر من و به خاطر خدا برو و تو گوشم از اين دروغها نباف که من خستم از اين حرفهای 100 تا يک غاز.خستم از اينکه 2 ماه زندگی رو برام قشنگ کنی و 2 سال به گند بکشيش و بکنيش جهنم.اگه دل شکستن برای تو يک هنره،يه افتخاره من توی اين افتخار با تو شريک نميشم.
به خودم که ميام ميبينم باز هم کابوس روز اول آشناييمون رو ديدم،اون روز اول،اون احساسات عاشقانه قشنگ که الان برام هيچ ارزشی ندارن.بارها تو ذهن خودم اون لحظه ها رو عوض کردم،سرت داد زدم و دلت رو شکستم اما وقتی از خواب بيدار ميشم،واقعيت هنوز همونه،تو دل من رو شکستی،بی هيچ جرم و گناهی.از گذشته متنفرم،از حال از آينده از خودم و از تو،تويی که زندگی بيروحم رو روزی روح بخشيدی و روزی هم از بين بردی،کاش همه چيز يه جور ديگه بود